++++++++++++++18
Thursday, January 12, 2006
  تجاوز
وقتی يک دختر به يک سنی می رسه که همه همکلاسيهاش برجستگيهائی دارن به اسم پستان و به اون افتخار می کنن
و هر روز مال همديگر را انداره می گيرن بعد آدم اگه سينه تخت داشته باشه اثری از آثار بالغ شدن نباشه تنها غم زندگيش چی می شه؟ نداشتن سينه برجسته!!!از خواب و خوراک ميافته و تمام آرزوش می شه همين! هر روز آئينه بخار گرفته حموم و عصبی پاک می کنه؛ هر روز هزار بار يواشکی خودشو چک می کنه به اميد يک نقطه روشن!!!بدتر از همه اينکه خودشو مقصر بدونه! چرا چون از ۹ سالگی ناخواسته راه خود ارضائی را پيدا کرده. بعد چهار تا روانی (( معلم دينی )) ميان و می گن گناه کبيره کرده. اونم نمی تونه ول کنه. هی قسم می خوره و نمی شه. خوب آخرش اينکه بلوغ ديررس را دليل گناه می دونه!!!!شب خواب پستان بند می بينه و از مهمونی دخترونه و نگاه هم کلاسيهاشو سوالای بی ربطشون فرار می کنه! مامانتم دير بالغ شدن؟ چه می دونم.بعد از دو سال بی خبری نمی تونه يک کاره زنگ بزن سوئيس و بگم مامان جون کاپ سينه ات چنده!!!!نامادريم هم شده بود بلای جونم با اون سينه های خوش تراش و لباسای تنگو تا اين که يک روز صبح که ديگه نا اميد شدی تو آئينه بخار گرفته با چشمای خواب آلود. می بينی که وای سر سينه ات کمی قلمبه شده!!! عين نيش پشه است؟ اشکال نداره؟ درد می کنه!!! دردشم خوبه!!! می ماليش. آخيش چه حالی ميدهدوست داشتم سر کلاس به همه اعلام کنم. مثلا پاشم بگم. خفه شين گوش کنين. ديگه پشت سرم حرف نزنين. اينم سينه هام. بعد دکمه های روپوشو باز کنم و بهمه نشون بدم!!!اون روز زمستونی: بهمن ماه: تو دهه فجر! پرواز کردم و رفتم مدرسه. تو ماشين همش می خنديدم. برادر بزرگه (( ناتنی ان جفتشون )) با تعجب نگاهم می کرد. بار اول بود همکلاسيهامو ديد نمی زد.<< اين داداشا هم بلای جون بودن. همه می خواستن يک جوری با من ارتباط برقرار کنن تا تو مهمونيهای هميشگی راه پيدا کنن!!!>> زنگ تفريح تو کلاس مونديم آخه هوا بارونی بود. درسا هم که به خاطر دهه زجر!!! تق و لق. همه گروه گروه دور هم جمع بودن و از فيلم نوار مد و پسرا و ... حرف می زدن.هنگامه (( بعدا شد دوست صميميم )) پشت سرم رو ميز نشسته بود. بی هوا از پشت دست انداخت دور سينه ام! اونقدر شکه شده بودم که برگشتم زدم تو گوشش. خنديد و گفت: استخوان ترکوندی. بالخره از بچگی در اومدی تبريکهمه خنديدن برام دست زدن. بعدم التماس که نشونشون بدم. منم دادم. هنگامه دعوتم کرد شب جمعه خونشون. يک ده نفری را دعوت کرده بود. برای اولين بار گفتم حتما ميام! بالاخره روز موعود رسيد و راهي خونه هنگامه اينا شدم. خانواده اش همه بيرون بودن. يک خواهر بزرگ عقد کرده داشت (( که البته فقط ۱۷ سالش بود ولي به نظر من اون موقع خيلي بزرگ ميومد در ضمن کميته اونو با شوهرش عقد کرده بود!!!)) که با شوهر آينده رفته بود بيرون. ما هم خوشحال و خندان از اين آزادي؛ نوار گذاشته بوديم و گوش تا گوش اول روي مبل و بعدا روي زمين نشستيم. خيلي راحت بعد از يک نيم ساعتي همه بلوزامونو در آورديم. اونهائي هم که سينه بند داشتن در آوردن تا گزارش کار بدن!! الان به نظرم خيلي خنده دار مياد ولي اون موقع خيلي جدي بودم. چه کار مهمي اندازه گيري سينه ها و يادداشت اندازه جديد!!!! جز من يک ده نفري بوديم. من اولش خجالت مي کشيدم ولي بقيه اينقدر راحت و طبيعي برخورد مي کردن که کم کم غير از اين برام عجيب بود. هنگامه دستمو گرفت و روي پستانهاي خوش ترکيب و داغش گذاشت. بجز من ۹ پستان تراشيده تر و تازه. سر بالا و زيبا و کاملا متفاوت از هم!!!بعضيها با هم ور مي رفتن که من البته زياد خوشم نيومد. راستش اصلا بدم هم اومد. هنگامه گفت: مي دوني اگه با سينه هات ور برن يا يکي برات بمکه زودتر بزرگ مي شن!خنديدم و گفتم: حالا که فعلا کسي نيست!!! دو سه تا از دخترا گفتن: خوب بخواهي ما هستيم. جدي گفتم نه! اونا هم ديگه اصرار نکردن بعد يکي از دخترا که تازه با پسر عمئش خوابيده بود تمام جزئياتو تعريف کرد.براي مني که خيلي چيزا را نمي دونستم هم جالب بود هم کلي سوال پيش اومد. بعد هنگامه يک کتاب آموزش سکس آورد و همه شروع به تحقيق کرديم!! چقدر دخترا تو اون سنا کنجکاوند!باور کنيد! نمي دونيد چقدر!!! بعد هموني که با پسر عموش خوابيده بود خيلي راحت شلوار و شورتشو در آورد و ما هم شروع کرديم به مطالعه عملي و اسمها را روي بدن و آلت تناسلي اش چک کردن. دختره بد بخت هم که با کسش ور رفته بوديم کم کم تحريک مي شد و آبش هم در اومده بود. منم که خنگ ترين دختر اون جمع بودم با تعجب نگاه مي کردم و برام توضيح دادن که ايشون تحريک شدن!!!کم کم اصلا آه و ناله خانم هم بلند شد و شروع کرد با پستانهاي خودش و لبه هاي کسش بازي کردن. يکي ديگه از همکلاسيهام که دوست پسر داشت و بعدا فهميدم از پشت مي ده خيلي خونسرد انگشتشو کرد تو کس دختره. دختره هم آه و ناله اش بلند و بلند تر شد. منم با چشمهاي گشاد شده تماشا مي کردم.بعد تقريبا همه (( جز من )) يک سري با دختره ور رفتن و انگشتش کردن. دختره هم پس از آه و ناله فراوان يکدفعه يک جيغ کشيد و گفت ارضا شده!مرحله بعدي اين گرد همائي مفيد يک فيلم سکسي بود که يکي از وسائل برادرش کش رفته بود. بعد هنگامه گفت که خواهرش و شوهر خواهرش دائم جلوي اون با هم ور مي رن و اصولا وقتي هم که سکس دارن براشون فرقي نمي کنه که اون باشه يا نه! منهم گفتم که برادرام دائم تو خونه مهموني دارن و از غيبت پدر و مادرم استفاده مي کنن (( چون اونا دائم يا بزمن يا مسافرت )) و بيشتر وقتا با دخترا ور مي رن ولي هيچوقت جلوي من سکس نداشتن. کمي به همه حسوديم مي شد. احساس مي کردم همه خيلي مي دونن و من هيچي. بازم بلوغ دير رس رو دليل مي آوردم.ولي اون روز کلي چيز ياد گرفته بودم پس خوشحال بودم. بعد هم دو تا دختره جلوي ما عشق بازي کردن!!هنگامه ازم پرسيد تا به حال برادرام باهام ور رفتن. من هم ناراحت شدم هم تعجب کردم و گفتم: احمق اونا برادرامن. و اون گفت: خوب ناتني ان.چه ربطي داره؟بعد از اون هنگامه بيشتر و بيشتر به خونه ما رفت و آمد می کرد. پدر و مادرم اصولا آدمهای خوش گذرانی هستند و دائم يا مهمونی هستند يا سر از اين ور و اونور در ميارن.به اسم مسافرت و جهانگردی. و خوب طبعا با وجود دو تا برادر دانشجو خونه ما دائم محل محفل خوش گذرونی بود به صورتی که دوستای برادرم به شوخی به خونه ما می گفتن هتل.وجود استخر سر پوشيده بهانه بيشتری برای مهمونی های زمستونی و تابستانی می داد.اوايل دوستی من با هنگامه؛ اتفاقا پدر و مادرم مدتی بود که خونه گير شده بودند و ما هم به اون صورت مهمونی نداشتيم. هنگامه هم به عنوان دوست من دائم به خونه ما رفت و آمد داشت و بعضی اوقات شب هم می موند. من با تمام خنگيم متوجه شده بودم که برادر کوچم از هنگامه خوشش اومده و البته هنگامه هم کاملا از اين موضوع استقبال می کرد ولی حد روابط اون دوتا از خنده ها و جک های مودبانه فراتر نمی رفت. تا اينکه پدر و مادرم تصميم گرفتن دو هفته عيد را برن انگليس و منم نبرن. می گفتن من ديگه بزرگ شدم. برای من عجيب بود چون معمولا تعطيلات مدرسه من هميشه همراهشون بودم. ديگه پستانهائی که دائم حرصشونو می خوردم کاملا بر آمده شده بودن و از بچگی در اومده بودم. اطلاعات زيادی هم از طريق کتاب فيلم و هنگامه به دست آورده بودم. اولين مهمونی بعد از رفتن مادر و پدرم؛ برادرم هنگامه را هم دعوت کرد. منی که هميشه در مهمانيها خواهر کوچيکه بودم و فقط شايد چند نفر از سر دلسوزی يا محبت دستی به سرم می کشيدن کلی خوشحال شدم که آخ جون حالا ديگه منم تنها نيستم! ولی خوب اشتباه می کردم. چون به محض اينکه هنگامه جان وارد خونه شد با من روبوسی کرد و با برادرم دو تائی غيب شدند! با عصبانيت رفتم طبقه بالا طرف اتاقم. اتاق خوابهای ما همه طبقه بالا بود. صدای خنده هنگامه از اتاق برادرم ميومد. لای در باز بود سرک کشيدم. هنگامه بالا تنه اش لخت بود و برادرم داشت با بدن قشنگش بازی می کرد. شنيدم که می گفت: بيخود شب همينجا تو اتاق من می خوابی! دلخور تر از قبل رفتم پائين. آيدين دوست برادر بزرگم اومد طرفم. گفت: باورم نمی شه تو همون خواهر کوچيکه ای. چه بزرگ شدی! خانم شدی! خوشگل شدی. هميشه ازش خوشم ميومد. معمولا هر دفعه با يک دختر بود. پوست برنزه و موهای زيتونی داشت با قد بلند. از تعريفاش خوشحال شدم. ولی نمی دونستم در جواب چی بايد بگم. گفت: بيا بشين ببينم. منم از خدا خواسته رفتم پهلوش و با هم نشستيم. گفت خوب نوشيدنی چی می خوری.اهل مشروب نبودم . در واقع فقط اجازه داشتم ته گيلاس مادر يا پدرم رو لب بزنم. و در مهمونی برادرام هم هيچوقت لب نزده بودم. نمی خواستم اينو به آيدين بگم. می خواستم بگم من حسابی بزرگ شدم.گفتم: ليکور پرتغال. اين تنها چيزی بود که يادم اومد و می دونستم داريم! خنديد و برام آورد. نگاهم می کرد برای همين يک کله بالا رفتم! الکل تا حلقمو سوزوند با زور جلوی خودم گرفتم! خنديد و گفت: بابا خيلی حرفه ای هستی. و بعد يک سيگار روشن کرد و بدون اينکه بپرسه من می کشم يا نه داد دستم. منم چند تا پک زدم و تمام دودو دادم بيرون. اينو وقتی می رفتيم دربند و اصرار به قليون کشی می کردم پدرم يادم داده بود!گفت: اينجا خيلی شلوغه . راستم می گفت از در و ديوار آدم می ريخت. از هميشه بيشتر شايد چون بعد از مدتها دوباره در هتل ما باز شده بود. دختر و پسر مست و غير مست تو هم می لوليدن و با صدای بلند آهنگ خودشونو به اسم رقص به هم ميماليدن. گفت: بيا بشين رو پام. تا صداتو بشنوم. الکل منو گرفته بود. خوب پيشنهاد جالبی برام بود. سرم گيج می رفت. منگ شده بودم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونه اش. با موهام بازی کرد. گفت: خوبی؟ گفتم: نبايد باشم. نفسش به زير گوشم می خورد. آهسته دستشو از زير بلوزم برد سمت سينه ام. دستشو گرفتم. هنوز بچه بودم. خجالت می کشيدم. خنديد و گفت: کوچولو؟ بذار می خوام اندازه بگيرم. سرخ شده بودم و داغ. نمی دونستم مال مشروبه يا شرم. گونه هامو بوسيد. نمی دونم چند ساعت باهام بازی می کرد و من چند وقت تو بغلش بودم. با بدنم؛ دستام بازی می کرد. پاهامو می ماليد. تحريک شده بودم. ناخوداگاه منم با گوشاش و موهاش بازی می کردم. منو برگردوند و ازم لب گرفت. دستشو می کشيد روی سينه ام. تو اون جمعيت شلوغ نه می شنيدم نه می ديدم. فقط لذت بود. ولي دفعه مستی از سرم پريد. از بغلش پريدم بيرون و خودمو تو جمعيت گم کردم. هر چی صدام کرد برنگشتم. رفتم تو اتاقم و درو پشت سرم قفل کردم .تو اتاق حالم کاملا بد شده بود. از هيجان حالت تهوع داشتم. شايد هم حالم از خودم بهم مي خورد. کلي گريه کردم و بعدم با گريه خوابيدم. آيدين اونقدر پسر واردي بود که دنبالم نيومد. خيلي تو ذوقم خورده بود. اعتماد به نفسمو از دست داده بودم. بدتر اينکه دو هفته عيد برادرام و هنگامه دائم با هم يا بيرون بودن يا مهموني؛ هنگامه که با برادرم مي رفت و من مونده بودم و حوضم!اونقدر افسرده بودم که حتي وقتي همه خونه ما بودن از اتاق بيرون نمي رفتم البته از گزارشات هنگامه هم فهميدم که آيدين تو بيشتر مهمونيها نيست و وقتي هم هست زود مياد و زود هم مي ره و برعکس هميشه هم با دختر نمياد. عيد هم تموم شد و پدرو مادرم برگشتند و مدرسه ها هم دوباره باز شد. البته از خواص بهار و تابستونه که خانواده من تفريحات سالمشون بيشتر گل مي کنه و هر شب بزمن و آخر هفته ها هم باغ و ويلاي شمال. هفته اول مدرسه؛ روز پنج شنبه. ديگه تقريبا اصلا آيدينو يادم رفته بود. با هنگامه از در مدرسه اومديم بيرون. هنگامه عجله داشت که بره خونه و به خودش برسه آخه شب با برادرم مهمون بودن. از ديدن شوق و ذوق اون دلتنگ مي شدم. آخه يادم ميافتاد شب خونه تنهام! پدر و مادرم سه روزه رفته بودن شمال! سرم پائين بود و به وراجي هاي هنگامه درباره لباس و کفشش گوش مي دادم که از جيغش سرمو بالا بردم. آيدين بود دم يک ماشين آخرين مدل اون موقع! گفتم : هيس لابد دوست دختري خواهري چيزي داره اينجا! بروت نيار آبرومون مي ره اگه محلمون نذاره!!! ولي از بين نگاههاي شاگرد مدرسه ايها و سال بالائي ها اين آيدين بود که ميومد و داشت به سمت من ميومد.بهم گفت: شازده خانم ميان سوار شين برسونمتون!!!نمي دونستم چي بگم!! هنگامه ذوق زده دست منو گرفت و به سمت ماشين کشيد. شليک حسادتها و غيبتها به سمتم زبونه مي کشيد! از طرفي کمي هم دلشوره فراش مدرسه که تو کميته بود را داشتم ولي قبل از همه اينا تو ماشين بوديم و طرف خونه هنگامه اينا!! تا هنگامه پياده شد جز حرفاي معمولي که فقط و فقط هنگامه جوابشو مي داد زده نشد. تا هنگامه پياده شد. گفت: خوشگله هنوز دلخوري؟ آخه تو چقدر بچه اي؟ من حرفي نزدم ولي بغض نا خواسته گلومو مي فشرد. نمي دونستم چي بگم.گفت: قهر نکن.من اين مدت گرفتار مريضي مادرم بودم و گرنه زودتر ميومدم سراغت. بعد گفت: خوشگلم؛ من عصر مهمون دارم. استادم و يکي از همکلاسيام. عزيزم گفتم نامزدمم هست. بيا بريم خونمون! به برادراتم گفتم.گفتم نه. کلي کار دارم بايد برم خونه.گفت ناز نکن! لوسم نشو.تو که خيلي بيشتر از سنت مي فهمي.از تمام حربه هاي خر کردن يک بچه استفاده کرد و منم واقعا يک بچه بودم اونقدر اصرار کرد که ديگه روم نمي شد نه بگم. بعد رفتيم در خونه ما. طبقه پائين مودب ايستاد تا من بالا لباس عوض کنم. خونه خالي بود ولي اون هيچ حرکت اضافه اي نکرد. اينطوري دلم قرص تر بود. خونه اشون که رفتيم عين يک دختر خوب کمک کردم تا مزه مشروبو غذاي سرد و با هم بچينيم و خوشگل کنيم! حوالي ۸-۹ شب استادشون که کلا مردي بين ۳۰-۴۰ سال بود با يکي از همکلاسيهاش که با لباس دانشگاه يعني روپوش و مغنعه بود اومدن. دختره رفت تو اتاق و لباساشو عوض کرد. يک بلوز تنگ سرخابي و يک دامن کوتاه کوتاه مشکي! دائم هم تو بغل جناب استاد بود. آيدين مشروب بود که باز مي کرد وقتي از من شنيد که نمي خورم اصرار نکرد و برام آب پرتغال آورد. چند لحظه اي نگذشته بود که احساس کردم حالم داره بهم مي خوره. عذر خواهي کردم و رفتم تو اتاق آيدين و کمي دراز بکشم. احساس مي کردم دارم از هوش مي رم.که نمی دونم تا به حال عمل جراحی داشتين؟ وقتی می خواين از بيهوشی درآين دقيقا تعريف برزخ براتون تداعی می شه. يعنی اينکه حس می کنين کاملا هم حس می کنيد دور واطرافتون چه خبره ولی عکس العمل نمی تونين نشون بدين.من دقيقا همون حالت را داشتم. تاثير موادی که توی آب پرتغال ريخته بود کاملا من کرخت کرده بود.... می فهميدم لباسم را روی تنم پاره می کنه. در واقع بلوزمو پاره کرد و عين حيونه گرسنه به بدنم حمله ور شد. بدنمو گاز گاز می زد. با نوک پستانهام بازی می کرد و اونا را محکم گاز می زد. درد تو وجودم می پيچيد. بعد کمر شلوارمو باز کرد. آهی کشيد و شلوار و شورتمو با هم در آورد. نمی تونستم هيچ حرکتی کنم. فقط اين سيل اشک بود که بی فايده از صورتم می ريخت و شايد بيشتر تحريکش می کرد. اشکامو ليسيد! با تيزی چاقوئی روی تنم می کشيد. بعد اونو برد زير سينه ام کمی فشار داد. می سوخت.حالا ترس و وحشت و درد با هم ترکيب می شدن. بعد چاقو را برد روی آلتم. چند بار کشيد. ضربان قلبم بيشتر و بيشتر می شد. احساس ميکردم الانه که قلبم بپره بيرون. بعد همونطور که نگاهم می کرد بلند شد و کاملا لخت شد. کمی با کيرش بازی کرد و بعد روم دراز کشيد. داغ داغ بود. سنگينيش نفسمو به شماره می انداخت. کمی با بدنم بازی کرد. گاز می گرفت. درباره بدنم حرف می زد. از کثيف ترين لغتا استفاده می کرد. برام شنيدن اون حرفا و کارا غير قابل تحمل بود. همش به خودم دلداری می دادم که خواب می بينم و دوست داشتم از خواب پا شم! جيغ تو گلوم می پيچيد و سرخورده بر می گشت به دل آزرده ام.ضربان می شد و می خورد به قفسه سينم. کير کلفت و بزرگشو گذاشت رو سوراخم. فشار داد. گفت: ديگه تحمل ندارم.آخ پس اين سوراخ لعنتی کو؟ پاهامو بالا برد. دور گردنش انداخت. با يک دست يک پامو نگه داشت و با شدت تمام سنگينی اشو روم انداخت و کيرشو به سمت داخل فشار داد. درد پاره شدن وجودم و باز شدن ماهيچه هام تو پوست و موم رخنه کرد. اينهمه درد. تازه پيش در آمد سر کيرش بود. اون وحشيانه فشار می داد و از شهوت حرفای مزخرف می زد. جرت می دم. تا ته می کنمت فکر کردی. از دست من در ميری؟ کسی نبوده نخوام و نکم! آخ کاش جيغ می زدی! گريه می کنی هان؟ آره گريه کن. دارم پاره ات می کنم هان!!! صداهای تو گلوم اوج می گرفت و اوج می گرفت. کم کم به فرياد و بعد به التماس. تو را خدا ولم کن. آيدين جون تو را خدا. جون هر کی دوست داری. آخه دردم مياد. آخ تو را خدا. خيلی درد داره. مگه من چيکارت کردم. آيدين جون. اونقدر تقلا کردم و دست و پا زدم که کيرش ليز خورد و در اومد. عصبانی شد. وسط حال کردنش بود. کمربندشو برداشت خواستم بلند شم. سرم گيج رفت. افتاد به جونم. به پشت خوابيدم. جمع شده بودم. منو برگردوند دو تاسيلی محکم به گوشم زد.گفت: خفه شو.اگه خفه شی و کمک کنی کمتر دردت مياد بيچاره.! بدبخت! بالاخره تو هم می ری قاطی جنده ها اين حرفا بيشتر گريه ام می انداخت ديگه التماس نمی کردم.دستامو با کمربندش بست بالای تخت. کيرشو بی زحمت گذاشت رو سوراخم و جر می داد و جلو می رفت. رد کيرشو تو شکمم حس می کردم. خيس عرق شده بود. از غيض گريه می کردم. از گريه ام بيشتر لجم می گرفت آخه حس می کردم اينطوری بيشتر بهش حال می دم. بالا و پائين می رفت روم. تو دلم خدا خدا می کردم که زودتر ولم کنه انفجار آب داغشو تو وجودم حس کردم. محکم کشيدش بيرون و بقيه آبشو ريخت تو صورتم! ارضا شده بود.نصف آبشم توم ريخته بود!سالومه ( همکلاسي آيدين) همينطور که فحش مي داد اومد تو اتاق ؛ اه اين مرتيکه هم که هر کاري کردم آبش نيومد. آيدين گفت: حالا کجا رفته؟ـ رفته توالت لابد مي خواد جلق بزنه آبش بياد کثافت! راستي چه سر و صدائي راه انداخته بودين شما دو تا !!! آيدين با خنده گفت: آره ! فسقلي از اون کولياست!ـسالومه بهم نزديک شد. يک نگاهي به سر تا پام انداخت. لخت بود! يک دستي رو تنم کشيد. خودمو جمع کردم. گفت: آيدين کم وحشي گري نکرديا! ‌همه جاش کبوده اين بدبخت! - نه بابا جنده خانم نمي ذاشت بکنمش. اثر دوائه زود از کله اش پريد. يک لنگ و لگدي مي انداخت که بايد بودي و مي ديدي.اونقدر بي حال و کوفته بودم که اصلا عکس العملي نشون نمي دادم. سالومه کنارم دراز کشيد و شروع کرد نوازش کردنم آيدين پائين تخت سيگار مي کشيد. بوي سيگار حالمو بهم مي زد. سالومه شروع کرد با صدائي که شهوت ازش ميباريد.آخ آخ چه هيکل توپي. حيف اين پستوناي سفت نيست که اينطوري آب لمبوشون کردي. نا جنس. روم چرخيد.کس پشمالوش رو صورتم بود.حالم داشت بهم مي خورد. رومو برگردوندم. ولي اون لب هاي آزرده کسم رو باز کرد. با صدائي که مي لرزيد گفت: آخ آيدين چه کردي.و شروع کرد ليسيدن.اوم.هنوزم خوشمزه است لامصب ...ـ شما دو تا چيکار مي کنين!!؟سالومه با ديدن استاد گرامي از روم پا شد. - آخ استاداستاد دست به کير اومد طرفم.آهسته گفت: آيدين اشکالي که نداره؟آيدين خيلي راحت گفت نه اصلا.اونقدر منگ بودم که نمی فهميدممنظورش چيه!! و درباره چي حرف مي زنه. رو به سالومه گفت. پاهاشو بلند کن. سالومه نشست رو شکمم و پاهامو برد هوا.هنوز کرخت بودم. نمي تونستم بفهمم داره چي مي شه! نفسم از سنگيني سالومه بند اومده بود. تا وقتي که سر کيرش وارد کونم نشده بود نفهميدم. سرم از شدت فشار داشت مي ترکيد. درد تو همه جونم پيچيد. صداي سالومه تو گوشم مثل پتک صدا مي داد. آره جرش بده! جون آخ چه کيري داري! آخ جون آره. با فشار دوم پامو از دستاي سالومه که سست شده بود کشيدم و يک لگد محکم بهش زدم. همونطور که مي خنديد.افتاد روم.خوشت مياد آره. جون. شروع کرد ازم لب گرفتن. دست و پا مي زدم. سالومه روم بود. و آخ که هنوزم دردشو حس مي کنم! البته خوشبختانه با سه بار رفت و آمد صداش بلند شد. سالومه بيا.- آخ داره مياد.- آخ جون.آره مي خوام بخورم.بوي آب تو هوا پيچيد.از صداي سالومه و ملچ و ملوچش و به به و چه چه اش معلوم بود داره مي ليسه! حالم داشت بهم مي خورد رومو برگردوندم و بالا آوردم. ديگه چيزي نفهميدم. دم دماي صبح از سوزش ؛ خارش و کرختي دستام از خواب پريدم. دست آيدين رو پستانهام بود. به پشت خوابيده بود کنارم. يک تکون به خودم دادم. کمرم خشک شده بود. از تکونم بلند شد. با صداي خواب آلود و آهسته گفت: ساعت چنده؟ ـبهم نگاهي کرد و گفت: بريم يک دوش بگيريم.روم دراز شد و دستامو باز کرد. برام دستامو ماليد.خشک شده بودن. بهم گفت: يواش دنبالم بيا اين دو تا خوابن.عين روح دنبالش راه افتادم . با زور تعادلمو نگه مي داشتم. سرم گيج مي رفت. سالومه و استاد لخت پشت بهم روي زمين خوابيده بودن. در واقع سالومه به پشت و جناب استاد هم سرش روي کمر سالومه نمي تونستم درست راه برم. در واقع آيدين منو مي کشوند سمت حمام. دوشو باز کرد و منو کشيد زير دوش. ليفو صابوني کرد و کشيد روي تنم.خنکي صابون تنمو لرزوند. يک لحظه عقب رفت و نگاهم کرد آهی کشيد و دوباره شروع کرد به ليف زدنم. دستمو گرفت و روی کيرش گذاشت. دستمو کشيدم عقب؛ دوباره گرفت و گذاشت روش. حسابی راست شده بود!! دستشو گذاشت روش کونم و منو به خودش فشار داد؛ کف صابونا رو تنم می لرزيد و با تماس بدنمون روی هم می لغزيد. آهسته باهام حرف می زد. ببين بذار؛ آروم باش فقط بذار. بذار يادت بدم چطوری به تو هم خوش بگذره . اونطوری به منم بيشتر حال می ده. تو که ديگه بچه نيستی. بايد اين چيزا را بدونی!! اولش آره درد می گيره.البته تقصير خودتم هست. مقاومت بی خود می کنی. ببين خوشگلم سکس لذت بخش ترين قسمت زندگيه؛ فقط بايد بدونی چطوری بايد لذت برد ازش .گوش می دی؟گفتم: آيدين تو را خدا بسه! همه جام می سوزه ! پدرم در اومده.گفت: ايندفعه برات ژل می زنم. ديگه درد نمی گيره.راستش ديگه زياد برام فرق نمی کرد با مقاومت يا بدون مقاومت اون که کار خودشو می کرد. خسته شده بودم از تلاش بی خودی. تازه اونجوری کتک هم می خوردم! منو برد زير دوش. آب می ريخت تو صورتم. گفت: بشين. گفت حالا کيرمو بمک!! خيلی راحته عين آبنبات چوبی! فقط گاز نزن!!دهنم با دستش گرفت و باز کرد بعد کيرشو چپوند تو دهنم. دستمو گذاشت کنارش بعد خنديدو گفت: بجای اينکه آبنبات چوبيتو جلو عقب کنی بايد دهنتو جلو عقب کنی!!!آره آفرين دندونات بهش نخوره.آفرين.حسابی تحريک شده بود. پشت سرمو گرفته بود و با شدت سرمو به جلو هل می داد. کيرشو تو دهنم فشار می داد . دائم هم تشويقم می کرد. واقعيت اين بود که داشتم خفه می شدم. دو سه بار حالت تهوع بهم دست داد. همينطور هم اشک از چشمام ميومد. تا ته می کرد تو حلقم و در می آورد. بعد گفت: حالا درس بعد. بايد کنارشو بليسی. آفرين. حالا زيرشو. آخ اون رگه را می بينی . آره همونه. آخ جون. آره همون. چه شاگرد خوبی هستي. بلندم کرد تکيه ام داد به ديوار . ديوار خنک. خيس. تنم می لرزيد. پاهامم می لرزيد. گفت: يکی از پاهاتو بلند کن.در عين حال از کمد بالای دستشوئی ژل را برداشت و با انگشت ماليد به کسم. بعد کمی هم کرد تو که دردم اومد. تمام درون تنم خنک شد. درد و سوزشم کم شد. دوباره زد سر انگشتش و انگشتشو ايندفعه محکم کرد تو. آخم در اومد. خنديد. گفت: وقتی کير من می تونه بره توش انگشت که چيزی نيست دختر! چند بار اينکارا رو تکرار کرد. بعد گفت: خوب حالا حاضری. آروم باش نترس. يک پاشو گذاشت کنار حموم . کيرشو گرفت تو دستش . دست ديگه اشو تکيه کرد بعد محکم فشار داد داخل. زياد چيزی حس نمی کردم. فقط فشار. خنکی بی حسی. گفت: آخ چه خيسی. جون.خوشم مياد با هم حال می کنيم! (( من اصلا چيزی حس نمی کردم!!!)) يکی دو بار بالا و پائين کرد و گفت: حالا بچرخ. دستاتو بگذار لبه حموم آفرين. کيرشو چند بار از پشت مالوند لای پام. خوبه؟ هان خوبه! من اصلا حال جواب دادن نداشتم. دلم می خواد زودتر کارشو تموم کنه و بره گمشه!! چند بار مالوند و بعد سعی کرد بکنه تو کسم. چند بار نشد. تا موفق شد. با دستاش پستانهامو گرفته بود. و فشار می داد . و خودشو تکون می داد. آخ حالا توئه!!! جون چه گرمه. چه خيسه. اونقدر بالا پائين می کرد و تلمبه می زد اونم با فشار که سرم می خورد به ديواره حموم. اونقدر حالش خراب بود که اصلا براش مهم نبود. آب دوش می ريخت رو پشتم. اثر ژل داشت از بين می رفت. اونم شروع کرده بود هرزه حرف زدن. چند وقت ديگه ژل نمی خوای. خودت کيرمو می گيری می شينی روش. جون.يک بالا پائينی بری روش.آخ. درد کم کم وجودمو پر می کرد. کيرش می افتاد پائين و احساس می کردم جرم می ده. در ضمن سرمم می خورد به ديوار که درد داشت.آخ و ناله ام بلند شد. شروع کرد با شدت پشتمو گاز گرفتن. قول بده يک مدت فقط مال منی. قول بده. من جيغ می زدم. هی می گفت: بگو آره.بگو .با فرياد گفتم: آخ آره بسه ديگه گفت: سعی کن تو هم بايد آبت بياد.سعی کن!! می کشيد بيرون و می کرد تو.بيشتر دردم می گرفت.گريه ام در اومد.گفت: ديگه نمی تونم بايد آبمو بريزم.گفتم: آره تو را خدا. زودتر! داری منو می کشی. محکم منو از پشت به خودش فشار داد. پستانهامو محکم فشار داد و پشتمو گاز محکمی گرفت.احساس می کردم دارم می ميرم. دارم منفجر می شم. توم داغ بود. محکم منو به خودش فشار می داد. با آه بلندی که کشيد آب داغش با شدت ريخت تو تنم . منم حالت عجيبی داشتم .انگار يک تيکه از تنم کنده شده. خنديد.آخ آب تو هم اومد.تبريک.... اونقدر همه گرفتار کارای خودشون بودن که اصلا حال منو نمی فهميدن. شايد هم نمی خواستن بفهمن. هنگامه دائم يا با دخترای ديگه مشغول تعريف کاراش بود يا با برادرم بود. اونقدر خوشحال بود که وقتی از سکسهاش تعريف می کرد دگرگونی حال منو نمی فهميد.از آيدين خبری نبود. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی ناراحت! يک تضاد دو گانه مسخره. حس دستمال کاغذی که نصفه نيمه استفاده شده يا سيب نيم گاز زده. شايد شانس بود که معلم بهداشتمون جوون بود و شانس دوم اينکه به امتحانات ثلث سوم يک ماه بيشتر نمونده بود همون موقع ها بود که حالت تهوع های من شروع شد. بالا آوردنهای منظم! با ديدن يک صحنه معمولی مثل مو روی ميز سر کلاس! يا بوی عطر هنگامه! اول قرار به مسموميت بود و روز سوم اتاق معلم بهداشت و تست و زنگ به خونه! برادر بزرگم که وارد شد قيافه معلم جوان (( دانشجو )) به لبخند باز شد. تا اون موقع بعد از تست با من اصلا صحبت نکرده بود. برادرم بدون حتی سلام به من نزديک شد و سيلی محکمی تو گوشم خوابوند! منی که هنوز نمی دونستم دو ماهه حامله ام!شراره (( که به خودش شری می گفت )) دست برادرم را گرفت و بهش گفت که بايد فکر کرد که چيکار کنيم من به مدرسه اعلام نکردم چون اگه بکنم نه تنها از اين مدرسه اخراج می شه ديگه هيج جا جائی نداره.برادرم اونقدر عصبانی بود که عشوه کرشمه های خانم! را نمی ديد و با حالتی عصبی منو سوار ماشين کرد. تمام مدت تمام فحشهای رکيکی که بلد بود را نثارم کرد. باورم نمی شد که اينطوری با من رفتار کنه بدون اينکه حتی ازم سوال کنه. حرف اصلی اين بود که من احمقم و بايد حالا که تو اين سن و سال با کسی می خوابم!!!! بايد جلوگيری کنم . و من متعجب که چرا اون موقع که من شب خونه نميومدم کسی اصلا نمی پرسيد که من کجا بودم!به هر حال. پدر و مادر گرامی مطابق معمول پی خوشی خودشون بودن. به خونه که رسيديم.ديگه نتونست خودشو نگه داره و شروع به کتک زدنم کرد. و تازه اونجا بود که برادر کوچيکم به اين نتيجه رسيد که سوال کنه خوب پدر محترم اين بچه کيه! پدر محترم علاقه ای به حضور در دکتر را نداشت و دکتر هم اصرار داشت که بايد باشه که بعدا مسئله ساز نشه!کابوس انداختن بچه تمام مدت روی روحم با استفراغم ترکيب می شد. نمی تونستم نگه اش دارم و نمی تونستم از دستش بدم. کشتن روحی در وجودم. چه زود تلخی زن بودن را می چشيدم. آمپول را تو خونه برام زدن و فردای اون روز همراه با سکوت راهی مطب دکتر؛ جنوب تهران زيرزمينی کثيف. که بيشتر شبيه قصابی بود شديم.و بعد از چند هفته آيدين را ديديم. تا منو ديد شروع کرد که اصلا معلوم نيست اين بچه اونه يا نه! و من اصولا با هزار نفر خوابيدم و اون مدرک هم داره!!!برادرم هم که اصولا عصبانی از مبلغی که بايد می پرداخت! فورا با او دست به يقه شد! دکتر هم اون وسط بل گرفته بود که اصلا اينکار رو نمی کنه چون اينا دارن آبرو ريزی می کنن!! ديگه طاقتم تموم شده بود. فريادام اشکام به حلقم رسيده بود. گلوم اونقدر که بالا آورده بودم درد می کرد.فرياد زدم.خفه شين! با تعجب ديدم که همه خفه شدن. رفتم تو اتاق شلوارمو در آوردم روی تخت خوابيدم و به دکتر گفتم کارتو بکن! تا مدتها عصبی بودم؛ متنفر. بدتر اينکه آيدين با پرروئی تمام دم مدرسه حاظر می شد. ديگه از شرم و حيا دخترونه چيزی نمونده بود برای همين يکبار دم مدرسه هر چی از دهنم در ميومد بهش گفتم!!!مدتها گذشت .آن سال تموم شد و مدرسه منم فورا عوض کردن.
فرستنده: فرییا
www.Avizoon.com
 
  شیما , من و مانی
موضوع برای چند روز پیش (اولین جمعه دی)مانی یکی از دوستان دوران سربازیم چند وقتی بود که از یه خانومی صحبت میکرد که تازه تورش کرده بود. دختره اسمش شیما بود و به گفته مانی ارزش کردن داشت ولی بدیش این بود که هر سری 20.000 تومن می گرفت. اون روز طبق معمول از خواب که بیدار شدم دیدم که حشمت خان(کیرمو میگم)از من زودتر بیدار شده بود و داره به دنیای اطرافش صبح بخیر میگه ... بعد از احوال پرسی با حشمت زنگ زدم به مانی که ببینم کجاست جمعه رو که ما هم مثل بقیه آدمها خونه بودیم رو به بهترین شکل برنامه ریزی کنیم تا علاف نباشیم(البته بماند که مفید ترین کارمون تو جمعه ها استخر رفتن ...) بعد از کلی زنگ خوردن مانی با صدای خواب آلود جواب داد: -هان.. -سگ پدر تو هنوز خوابی؟! -به توچه .. -امروز چی کاره ای؟ -الان که خوابم... 2-1 ساعت دیگه بیا دنبالم من الان آریاشهرم... -اونجا چه گهی میخوری؟ باز خونه کدوم بدبختی چتر شدی؟ -خونه شیما م... ماشین هم ندارم به جون علی نا تکون خوردن هم ندارم...-گه خوریاتو تنها تنها میکنی ما هم که رانندتیم دیگه؟!!! -نه به جون علی. میدونستم نمی یای بهت زنگ نزدم ... میای پاشو بیا اینجا... -نه حاجی من از این پول ها خرج نمیکنم. یه چیزی بخورم میام دنبالت... -کون لقت خواستی راه بیفتی زنگ بزن .... از جام که بلند شدم ساعت 11 بود.طول هفته هر روز 6 بیدار میشم جمعه ها هم که بیکارم بیشتر از 11 نمیتونم بخوابم... صبحانه رو که آماده میکردم متوجه حشمت شدم که هنوز تمام قد بیداره وحرفایی برای زدن داره . 1 ماهی هم میشد که شرمندش بودم نتونسته بودم از خجالتش در بیام... یاد مانی افتادم که دیشب تا حالا حداقل 4-3 مرتبه از خجالت کیرش در اومده. یه جورایی انگلولک میشدم که برم خونه این دختره و یه حالی به خودم بدم ولی یاد پولش که افتادم کلاً موضوع رو بیخیال شدم. بعد از صبحانه لباس پوشیدم و راه افتادم سمته آریا شهر. باز دوباره فکر اینکه برم و یه حالی به خودم و حشمت بدم داشت انگولکم میکرد(البته پولش مهم نبود. مهم این بود که تا حالا پول برای کس نداده بودم برای همین برام سنگین بود). زنگ زدم به مانی که آدرس رو بگیرم : ... -هان من راه افتادم کجا بیام؟ -بیا اول آل احمد نرسیده به پمپ گاز یه خیابونه اسمش... اونو بیا پائین کوچه... پلاک.... ط2 رسیدی اینجا زنگ بزن -مانی این بنده خدائی چه جوریاست؟ با ما هم راه میاد؟ -آره چرا نیاد از پول که بدش نمیاد -مشکل اینجاست که من نمیخام پول بدم نمیشه این سری رو مرامی حساب کنه؟ -چیه آمپرت زده بالا؟!! -نه فقط میخوام ببینم این چه جوریاست که تو دلت میاد پول خرجش کنی؟ -تو که راست میگی!! اونجای آدم خالی بند!!! بیا تو پشیمون نمیشی.... -ببین منو. تو با هاش حساب کن من یه جور دیگه باحات حساب میکنم. نمیخوام من بهش پول بدم -باشه بیا فقط سیگار بگیر که بد جور تو کفم! -ببین بگو دوش بگیره که الان بو گه میده!!-اون الان داره دوش میگیره تا تو برسی کارش تموم میشه .... آدرسی که داده بود رو پیدا کردم . یه آپارتمان نوساز 4 طبقه. ماشین رو روبروی ساختمون پارک کردم. مثل همیشه تو چنین موقعیتی خایم شد قدر خایه قورباغه(خوب حق بدید مکانی که تا حالا نرفتم) ایفون تصویری داشت. زنگ که زدم بدون اینکه کسی جواب بده در ساختمون باز شد... رسیدم ط2 در آپارتمان رو مانی باز کرد. با قیافه داغان. زیر چشماش هم یه حاله سیاهی افتاده بود. موهاش بهم ریخته فقط شورتش پاش بود... -چه کار کردی با خودت قیافت بد جور ریخته بهم... یه لبخندی زد و گفت: تو هم اگه جای من بودی بهتر از الان من نبودی... سیگار گرفتی؟-آره داشتم... شیما کو؟ -شیما خانوم!!خوشت میاد یکی ناموستو اینجوری صدا کنه؟!!! خودش خندش گرفت... -الان میاد داره موهاشو خشک میکنه... -چند راه رفتی؟ -3 بار. کمرم بیشتر جواب نداد... در یه اطاقی باز شد خانوم پیداش شد... اومد سمت من که سلام کنه. از جام که بلند شدم (یادم رفت که بگم یه دست راحتی تو حال بود که تا من نشستم شیما اومد مجبور شدم از جام بلند شم) طفلک جا خورد! نسبت به من خیلی ریزه بود(تو داستان قبلی توضیح دادم که من چه هیکلی دارم) -سلام! من شیما -سلام من هم علیمیه نگاهی به مانی کرد و گفت : نگفته بودی اینقدریه !! اینجا از شیما براتون بگم : حدود 165 قد 80 یا 85 سینه داشت سر بالا که من از پشته تیشرتش میدیدم یه جورایی میشدم!! کون گنده موهای کوتاه هایت لایت کرده قیافش هم که جیغ میزد شمالیه رویه هم رفته بد نبود... یه تیشرت مشکی تنش بود با یه شلوار که تا یه مقدار پائین تر از زانوش بود. پاهاش تمیز بود نوید اینو میداد که کس تمیزی داشته باشه... بعد از برانداز کردن من تعارف کرد که بشینم... پرسید که صبحانه خوردم یا نه من هم که مشغول روشن کردن سیگار بودم با کله جوابشو دادم. صبحونه رو که آماده کرد مانی بلند شد رفت آشپزخونه که یه چیزی بخوره... تو این فاصله من مشغول بر انداز کردن خونه بودم نمیخورد اینجا تنها باشه در هر صورت با حشمت داشتیم لحظه شماری میکردیم که زودتر صبحونه اینا تموم شه و به من بگه بیا تو اطاق. ولی خیلی سعی میکردم خودمو خونسرد و راحت نشون بدم صبحانشون که تموم شد جفتشون اومدن تو حال پیش من نشستن... مانی در حالی که داشت سیگار روشن میکرد شروع کرد از من تعریف کردن : که آره علی از بچه های نیک روزگاره. خوار و مادر معرفت رو نموده . تو کار خودش اوستاست ..... از این کسشعرا. البته حق هم داشت دیشب حسابی دلی از عزا در اورده بود الان هم تخمش نبود که من تو چه وضعیته هولناکیم... بعداز چند دقیقه ای چرت و پرت گفتن مانی به شیما اشاره کرد که دیگه باید به من هم برسه... شیما از جاش بلند شد و رو به من: تشریف میارید در خدمتتون باشیم؟!...-خدمت از ماست... من هم خدا خواسته از جام بلند شدم و همراه شیما رفتم سمت اطاقی که ازش اومده بود بیرون(البته خیلی سعی میکردم که خودمو راحت نشون بدم) اطاقش خیلی کوچیک و ساده بود یه پنجره که رو به کوچه باز میشد . با یه پرده حریر سفید پوشونده شده بود که نور قشنگی افتاده بود تو اطاق. یه تخت 2 نفره چوبی خیلی ساده پتو رو تخت هم یه گوشه جمع شده بود نشون میداد که اینجا چه خبر بوده!! نشستم رو تخت و زیر ورو اطاق رو نگاه میکردم. رو میز توالتش یه عکس از یه عروس و داماد بود پشتم یخ کرد بلند شدم رفتم سراغ عکس. عروس هیچ شباهتی به شیما نداشت پرسیدم این کیه؟گفت: آزاده دوستمه اونم شوهرش رضاست عکس برای ساله پیشه ... چهار زانو نشسته بود رو تخت نشستم کنارش نمیدونستم چه جوری شروع کنم!! حقیقتش فکر این که قراره بعد از 1 ماه کار بد بد کنم بد جور افکارمو ریخته بود به هم! ولی باز با این منوال خودم رو آخر خونسرد نشون میدادم داشتم به مخم فشار میوردم که الان باید چی بگم که صداش در اومد: تو بر عکس مانی چراانقدر گنده ای؟! ....-چراشو نمیدونم ولی خوب شما ایندفعه رو ببخشید... -حتماکیرتم از مال مانی خیلی گنده تره!!! -نمیدونم کیر مانی رو تا حالا ندیدم!خودمو بهش نزدیک کردم و دستمو داخل موهاش بردم هنوز یه مقدار موهاش مرطوب بود که حس خوبی بهم دست داد . صورتمو بردم نزدیک صورتش خودشو بهم نزدیکتر کرد. گونشو بوسیدم بعد رفتم سراغ گردنش تنش بوی حموم میداد بوی بدی نبود ولی خوشم نمیومد... بعد از اینکه گردنشو یه مقدار لیس زدم شروع کردم گوش سمته چپش رو خوردن ... نفس عمیقی کشید و با 2 تا دستش شروع کرد با موهام بازی کردن بعد از چند ثانیه سرشو کشید کنار که گوشش از تو دهنم بیرون بیاد صورتشو اورود نزدیک و شروع کرد به خوردن لبام ... چشمهامو بسته بودم و سعی میکردم به خودم بقبولونم که داره خیلی بهم حال میده ولی حقیقتش اصلا حال نمیکردم... یه مقدار سرمو کشیدم عقب و چشمامو که باز کردم دیدم اونم داره منو نگاه میکنه ... نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد یه جورائی دلم به حالش میسوخت... ولی به هر حال راهی بود که خودش اونو انتخاب کرده بود... این دفعه من بودم که شروع کردم به لب گرفتن ... در همون وضعیتی که دو تامون روبروی هم نشستیم داشتم لبشو میخوردم...با دو دستم شروع کردم سینه هاش رو از روی تیشرت لمس کردن. سینه های سفتو سر بالایی داشت که این یکی رو واقعا دوست داشتم...دستمو کردم تو تیشرتش و از روی سوتیئن با سینه هاش ور رفتن... تیشرتشو زدم بالا که سینه هاشو در بیارم خودش هم کمکم کرد که زودتر در بیاد ... سوتینش سفید بود که روی پوست سبزه اش خودنمائی میکرد...دستمو بردم پشتش و سوتیئنشو باز کردم... سینه هاش که از اون جای تنگ در اوده بود یه لرزش کوچیکی پیدا کرد! تنها صحنه ای که من تو سکس دوست دارم ... نوک سینه هاشو با 2 انگشت گرفتم و شروع کردم سینه هاشو به چپ و راست بازی دادن. با این کار من شروع کرد به غر زدن که آی درد میگیره ...نکن ... آخ کندیش ... من که تو این شرایط اصولا گوشهام نمیشنوه همین جور به کار خودم ادامه میدادم تا اینکه دلمو زد ... دوباره شروع کردم لباشو خوردن در همین منوال آروم آروم هلش دادم که رو تخت دراز بکشه. خودم هم روش دراز کشیده بودم ... دستشو برد سمته حشمت ( اینجا باید یه مو ضوعی رو براتون بگم: اونم اینه که حشمت تو این جور موارد به جز ضایع کردن من کار دیگه ای نمیکنه. منظورم اینه که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده به صورت تمام قد خودشو تو موضوع دخیل میدونه... (خوب هر کی یه ایرادی داره ایراد من هم اینه)از روی شلوار لی شروع کرد دست کشیدن به سر و صورت حشمت خان... بهش گفتم که بلند شه و شلوارشو در بیاره... از جاش بلند شد رو تخت ایستاد شلوارشو در اورد. شورتش صورتی بود با گلهای ریز سفید (آرزو به دلم موند برای یکبار هم شده یکی جلوم لخت بشه که شورتش با سوتیئنش ست باشه!!!)دستمو دراز کردم و شورتشو کشیدم پائین. دستشو گرفت جلو کسش که یعنی دارم خجالت میکشم و من تو نجابتش شک نکنم!!!! البته اینو بگم که من هم کلاً تو نجابت هیچ کس شک نمیکنم!!!چند لحظه ای همون جوری وایساد و منو نگاه میکرد بعد بدون اینکه من حرفی بزنم خودش اومد سمت سوشرتی که تنم بود بدون هیچ اجازه ای از تنم در اورد بعد رفت سمت شلوارم که با اینکه خیلی هم تنگ نبود یه بر جستگی دیده میشد که باعث آبروریزی ... شلوارمو که در اورد از رو شورت شروع به گاز گرفتن حشمت کرد با اینکه درد داشت ولی خیلی حال میداد پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید ... دو تا دستشو روی لبه شورت گذاشت و آروم شورتمو کشید پائین ... حشمت رو که دید انگار هیولا دیده باشه چشماش گرد شد و گفت : این چیه؟!! پدرم در میاد که این به من بره ... بعد گرفت دستش شروع کرد مثل این دخترهای که برای اولین بار کیر میبینن به مطالعه تمام جزئیات حشمت ... یه نگاهی به من کرد و لبخندی زد که نمیدونم از روی ترس بود یا ... با اشاره من یادش افتاد که باید یه حرکت دوست داشتنی با حشمت انجام بده ... شروع کرد به میک زدن سر حشمت خان بعد یواش یواش سعی کرد که حشمتو تو دهنش جا بده که تا کمرش بیشتر نتونست... بعد از چند دقیقه ای کیرمو از دهنش در اورد شروع کرد رگ زیرشو لیس زدن ... بعد سراغ تخم هام که واقعا حرفه ای کارشو انجام میداد... بعد از این موارد حرکتی انجام داد که واقعا لذت بخشه آقایونی که دارن این داستانو میخونن پیشنهاد میکنم که حتما این کار رو بگید براتون انجام بده ... بعد از اینکه از لیس زدن حشمت و دم دستگاه زیرش خسته شد با زبونش شروع کرد دور سواخ کونمو لیس زدن که واقعاً لذت بخشه .... من که آمپرم بد جور زده بود بالا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم از روی لذت شروع کردم به داد زدن .... بعد از این حرکت فضائی از جام یه تکونی خوردم و شیما رو به پشت رو تخت خوابوندم و رفتم سراغ خوردن سینه هاش ... نوک سینه هاشو که میک میزدم ذره ذره برجسته شد و کل سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود... از خودش یه صداهای در می اورد که یعنی داره یه جورائی حال میکنه .. با اینکه میدونستم داره فیلم بازی میکنه ولی همون صداها حالمو خراب تر کرد ....بعد از اینکه از سینه هاش سیر شدم ... بلند شدم و نشستمبهش گفتم که کاندوم داره ... اصلا تا اون لحظه به یاد کاندوم نبودم ... بلند شد و از کشوی میز توالتش یه بسته کاندوم آورد ... کاندوم های بود که هفته پیش خودم برای مانی گرفته بودم (چون روش نمیشه بره داروخانه و بگه که کاندوم میخواد همیشه من براش میگیرم) این کاندوما خودش لیدوکائین دار بود و این موضوع کلی شادم کرد ... یه دونه کاندوم از تو بستش در اورد و باز کرد و کشید روی حشمت خان ... به سختی تونست حشمت رو اونتو جا کنه... یه پشت روی تخت دراز کشید. من هم خودمو کشوندم روش. پاهاشو یه مقدار باز کردم حشمت رو از کمر گرفتم و سرشو به روی کسش میکشیدم ... بعد از چند بار تکرار این کار سرشو آروم گذاشتم تو.... یه مقداری از سرش که تو رفت ... باز شروع به سر وصدا کردن کرد ... چندین بار سرشو در اوردم و دوباره تو گذاشتم این کار باعث میشد که بیشتربهش حال بده... اینو از سر وصداهایی که میکرد میشد فهمید...این دفعه تصمیم گرفتم که تا اونجائی جا داره بزارم تو . یه مقدار که رفت تو صداش بلند شد که :آآآآآآآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... من که کلی حالم گرفته شده بودبه ذهنم خطور کرد که تو این شرایط بهترین روش برای کمتر شدن درد اینه که من دراز بکشم و اون بیاد و روش بشینه ... به شیما گفتم اونم جواب داد که :هر کار میکنی زود باش ... ( دلم به حالش میسوخت آخه طفلک نمیدونست که حشمت به این زودیا ارضا نمیشه) در هر صورت من به پشت خوابیدم و اون اومد و نشست روی پام.بعد با دستش حشمت رو از کمر گرفت و آروم در حالی که داشت میشست رو پام حشمت رو به داخل میفرستاد. این سری تونست حشمت رو تا آخر تو جا کنه ... با بالا و پائین رفتن روی حشمت سینه هاش تکون میخورد که طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم... چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت تا اینکه خودش خسته شد و از حرکت ایستاد. با اشاره من از جاش بلند شد و من خودمو به پشتش رسوندم. یکی از بالشهای تخت رو زیر شکمش گذاشت و کونش رو بالاتر قرار داد. پاهاشو بیشتر باز کردم که همین موضوع باعث شد که کسش باز شه ... واقعا دیدن چنین صحنه ای برام عذاب آور بود ... حشمت رو از کمر گرفتم وآروم سرشو روی کسش قرار دادم. با یک فشار کوچیک سرش رفت داخل ... بعد آروم بقیشو هم جا کردم ... کنار کونشو با دستهام گرفتم و با تکیه به اونا خودمو عقب و جلو میکشیدم ... هر سری که حشمتو عقب میکشیدم بیرون میوردم و دوباره میفرستادم سر جاش ... تازه یه جورایی داشت بهم حال میداد ... شیما صداش در نمیومد خودمو ولو کردم روش و با دسته راستم شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ... حدود 5-4 دقیقه ای به همین منوال گذشت البته سرعت داخل و خارج کردن حشمت خیلی کم بود ... و میدونستم با اینکه داره درد زیادی میکشه به خاطر کلفت بودن حشمت واینکه تمام کسشو پر کرده لذت زیادی هم داره میبره...همین که از روش بلند شدم خودشو رو تخت ولو کرد. من هم پشتش دراز کشیدم. دست راستم هنوز بین سینه هاش بازی میکرد ... بعد از بازی با سینه هاش کشیدمش سمته خودم .البته پشتش به من بود. پای راستشو رو بردم بالا و حشمت رو کسش گذاشتم و دوباره فرستادمش تو ... اینجوری برای اونهم بهتر بود آخه کمتر غر میزد که دردش میاد واین حرفها... بعد از چند دقیقه ای آروم در گوشش گفتم که از عقب هم راه داره ؟! جیغش در اومد : نننننننننننننه... پاره میشم آخ!!! عین مال آدمیزاد که نیست ....!!!من هم خیر عقب گذشتم ... کسش رو تنگتر کرد همین کارش باعث شد که بیشتر بهم حال بده ... همین که داشت آبم میومد بی اختیار سرعت تلمبه زدنم هم بیشتر شد ... برای خودم عجیب بود که چه زود دارم ارضا میشم ... ولی دیگه کنترلم از دستم خارج شده بود .... همین که آبم در حال خروج بود خودمو کشیدم عقب و سریع خودمو رسندم روش ... کاندوم رو از سر حشمت کشیدم بیرون بر خلاف جا افتادنش خیلی راحت در اومد... چند لحظه آخر رو با دست زحمتشو کشیدم ... آبم پاشیده شد رو سینه هاش ... بیحال افتادم کنارش دقیقا مثل یه جنازه ... بعد از چند دقیقه ای که به خودم اومدم دیدم داره با دستمال کاغذی شاهکشار منو از رو خودش تمیز میکنه ... از جام بلند شدم بدون اینکه حرفی با هم بزنیم من شورتمو پوشیدم از در اطاق اومدم بیرون ... مانی رو دیدم که روی راحتی دراز کشیده و داره با موبایلش ور میره ... سراغ دستشوی رو گرفتم ... اشاره کرد که کنار در ورودی .... من زودتر اومدم بیرون ماشین رو که روشن کردم مانی هم اومد نشست تو ماشین ... -این بدبختو چیکارش کردی؟!!-کاریش نکردم... -کلی فحشم داد که این پدر منو در اورد دیگه راش نمیدم و این حرفها .....-ولش کن ناهار چیکار کنیم؟!! -من که دیگه پول ندارم. هر گلی زدی به سر خودت زدی....-بریم خونه من دوش بگیرم بعد بریم سراغ ناهار .... -زنگ بزنم شیما هم بیاد
.
www.avizoon.com
 
  اون شب چی شد عسل؟
داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی
از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره. پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من. تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما! من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند. نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم. مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا. خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش. ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهشگفتم تو لباسات رو در نمی آری؟ يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم! گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم. آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی. يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ... اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم. اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟ گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم! گفتم خيلی کسکشی! گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد. آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی. اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد. لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم. کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور. ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود. همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده. که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديدميگفت دوست داری نه؟ گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد. داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم . آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی. گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه. گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش. من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل
WWW.AVIZOON.COM
.
 
Wednesday, January 11, 2006
  دختر سرايدار
دختر سرايدار
من کلاس سوم دبيرستان بودم سرايدار مدرسه يک دختر داشت هم سن من خيلي خوشگل بود لاغر سفيد با موهاي بلوند . من و چند تا از دوستام چوندر تيم فوتبال مدرسه بوديم بعد از تمام شدن مدرسه تمرين فوتبال داشتيم اين دختر رو ميديديمو هميشه از خوشگلي اين به بچه هاي ديگه مي گفتيم هيچ کدوم حرف ما رو باور نميکردند.بگذريم من ودوستم هميشه موقع تمرين هواسمون به اين بود که اين برميگرده ببينيمش کم کم اون هم متوجه شده بود که ما ميپاييمش بعضي وقتا ميومد کنار زمين تمرين مارو ميديد تا اينکه يه بار جلوي در مدرسه ديدمش و باهاش حرف زدم اسمش زهرا بود از من 2 ماه بزرگتر بود و باهاش قرار گذاشتم که يک نامه هر روز بزاره توي جا ميز م من هم جوابشو بزارم تو جاميز تا اون برداره همين جوري حدود 2 ماه طي شد ماه رمضون بود وجام رمضان بين مدارس ما روزايي که بازي داشتيم افطاري مدرسه ميمونديم . يک روز که مسابقه داشتيم مسابقات به خاطر رفتن برق لغو شد وما برگشتيم مدرسه همه بچه ها رفتن خونشون من هم به دوستم گفنتم برم جاميزمو چک کنم بيام برق مدرسه هم رفته بود و راهروها و کلاسها تاريک بود من رفتم کلاس ديدم زهرا امده تا نامشو بزاره تا منو ديد ترسيد گفت خيلي خوشحالم ميبينمت من هم گفتم اره امد جلو منو بغل کرد و گفت دوستت دارم من باورم نميشد اين بخواهد همچين کاري کنه من هم بغلش کردم و لبامون تو هم گره خورد حسابي داشتيم لب مگرفتيم من جرات کار ديگه نکردم بعد از اين جريان مراسم نامه ادامه داشت تا اينکه مدرسه تموم شد من توي آخرين نامه واسش نوشته بودم ميخوام ببينمت و باهاش سر يه تاريخ و يک ساعت مشخص باهاش قرار گذاشته بودم من با نا اميدي رفتم سر قرار چون نميدونستم مياد يا نه!اما من رسيدم چند دقيقه بعد امد اون روز مخشو زدم تا باهم سکس کنيم من بخاطر فوتبال دو روز در هفته بايد ميرفتم مدرسه باهاش يک روز قرار گذاشتم توي کلاس اما چون مترسيديم کسي بياد قرار بود من يواشکي برم بالا اون هم کليد کلاس مارو از باباش کش بره خلاصه اون روز رسيد من رفتم بالا در کلا سقفل بود ته راهرو يه راه پله بود که هميشه تاريک بود من اونجا نشستم با کمي تاخير زهرا امد و در و باز کرد و رفت تو کلاس من هم سريع رفتم تو ديدم دوتا ميزو به هم چسبونده تا مراسممون بهتر برگزار بشه و روي ميز نشسته من رفتم تو و سلام کرديم و پاشد رفت در کاسو بست من بهش گفتم کسي دنبال تو نميادگفت نه مامانم نيست خونه بابامم گفتم ميرم بيرئن کسي دنبال من نمياد بعد از يه ذره حرف زدنلبامون تو هم گره خورد دفعه اول فقط لب بود اما دفعه دوم من دستمو از پشت گردنش کردم تو و بند سوتينشو باز کردم بعد از اتمام لب تاپ و سوتينشو از تنش در اوردم و سينه هاشو ميخوردم و ميماليدم تنش خيلي سفيد بود و رد دستم رو بدنش ميموند اون هم بکار نبود داشه با مهدي کوچولو بازي ميکرد البته ديگه کوچيک نبود از حد معمولشم بزرگتر شده بو د من اونو رو ميز خوابوندم و شلوارمو در آوردم و شلوار اون رو هم از اش در آوردم و از رو شورت کسشو ميمالوندم حسابي خيس شده بود دستمو کردم تو شرتش معلوم بود تازه حموم بوده چون اصلا بو نميداد حسابي به خودش رسيده بو د بعد از يک ذره مالوندن انگشتمو کردم تو کونش خوشش امدهي انگوشتمو تو کونش بازي ميدادم تا عضلش شل کرد برگردوندمش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش ميترسيدم دردش بگيره کونشو تف مالي کردم و کيرمو اروم هل دادم تو اروم اروم همه کيرم توش بود حسابي داشتيم حال مکرديم بعد از گذشت 10 دقيقه خيس عرقبوديم و داشتم تلنبه ميزدم احساس کردم دارم ارضا ميشم کيرمو کشيدم بيرون و آبمو رختم زمين بعد بغلش کردم و حسابي لب گرفتيم . بعد از سير شدن هر جفتمون لبا سپوشيديم من سريع رفتم بيرون در مدرسه بسته بود باز
گذاشتم و امدم بيرون
WWW.Avizoon.Com .
 

ARCHIVES
January 2006 /


Powered by Blogger